داستان عقابی که مرغ شد


داستان عقابی که مرغ شد

مردی یک روز تخم عقابی را به صورت اتفاقی در دشت پیدا کرد و آن را بی هیچ هدف خاصی و فقط برای اینکه به نوعی از آن محافظت کرده باشد در لانه مرغی گذاشت. چندی بعد جوجه عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد و در تمام زندگی اش همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند.

برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قُدقُد می کرد و گاهی با دست و پا زدن فراوان کمی در هوا پرواز می کرد. سال ها به همین منوال گذشت و عقاب دیگر خیلی پیر شده بود. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بال های طلایی اش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عاقبت، عقاب داستان ما مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ هم مُرد، زیرا فکر می کرد که یک مرغ است!

به دور و برتون نگاه کنید،دربین عقاب ها هستیدیا مرغ ها؟
حتی اگر عقاب باشید ولی در میان مرغهاباشید،بازهم نمیتونیدبه اونجایی که بایدبرسید.
نمیتونیداوج بگیرید.
نمیتونیدپروازکنید.
هرکسی استعدادهای خاص و ویژه ای داره ,ولی تا آخرعمردرحسرت این میمونه که نتونسته از استعدادهای خودش استفاده کنه.
خیلیها استعدادنویسندگی دارن ولی حال ندارن چرا؟
چون خیلی از اطرافیان اونا کار ویژه ای نکردن.
خیلیها استعدادفروش دارن ولی کارفعلیشون هیچ ربطی به فروش نداره ,یا دارن برا کس دیگه ای کار میکنن.
خیلیاروحیه کارگروهی دارن ولی تنها هستن.
خیلیهامیتون درآمدهای میلیاردی داشته باشن ولی سقف درآمدیشون رو بستن.
خیلیها استعدادمدیریت دارن.
خیلیهااستعدادمشاوره دارن.
ولی همشون جایی هستن که نبایدباشن.
دقیقاً مثل همون عقاب که نبایدبین مرغ ها باشه.
خیلیها میتونن به شما کمک کنن اونجایی که بایدباشید،باشید

داستان عقابی که مرغ شد.

درج دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *